تبليغاتX
Living With God
داستانی از کتاب مقدس
 دوستان خوبم.

امروز می­خوام یک داستان از کتاب مقدس براتون بنویسم. خیلی داستان جالب و قشنگیه. من که خوشم اومد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

خدا جدعون رو از میون قوم بنی­اسرائیل انتخاب کرد تا قوم رو رهبری کنه و اونها رو از دست مدیانیان که همیشه قوم بنی­اسرائیل رو استعمار می­کردند و کشت و زرع اونها رو ازشون می­گرفت، نجات بده. هرچند که جدعون برای اینکه مطمئن بشه که خدا در این جنگ کمکش می­کنه خدا رو امتحان کرد. اما آخر وقتی متوجه شد توبه کرد و به امر خدا آماده جنگ شد. و اما ادامه داستان:

صبح روز بعد جدعون با همه مردمی که با او بودند رفت و در کنار چشمه حرود اردو زد. اردوگاه مدیانیان در شمال آنها، در دشت کوه موره، برپا بود.

خداوند به جدعون فرمود: تعداد افراد شما بسیار زیاد است تا من شما را بر مدیانیان پیروزی بخشم زیرا آن وقت خواهید گفت ما با قدرت و توان خودمان نجات یافتیم. به مردم بگو هر کسی که ترسوست و از جنگ می­ترسد باید از کوه جلعاد به خانه خود بازگردد.

بیست و دو هزار نفر از آنجا برگشتند و تنها ده هزار نفرشان باقی ماند.

خداوند به جدعون فرمود: هنوز تعداد شما زیاد است. آنها را به لب چشمه ببر و آنجا من به تو نشان می­دهم که چه کسانی بروند و چه کسانی بمانند. 

 

پس جدعون آنها را به کنار چشمه برد. خداوند به جدعون فرمود: آنها را با توجه به آب خوردنشان به دو دسته تقسیم کن. کسانیکه دهان خود را در آب گذاشتند و مثل سگها آب می­نوشند و آنهایی که زانو زده با دستهای خود آب می­نوشند.

کسانیکه با دستهای خود آب نوشیدند، سیصد نفر بودند و بقیه با دهان خود از چشمه آب نوشیدند.

خداوند به جدوعون فرمود: با همین سیصد نفر که با دستهای خود از چشمه آب نوشیدند، مدیانیان را مغلوب می­کنم. بقیه را به خانه­هایشان بفرست.

جدعون هم بقیه رو روانه کرد و اما ادامه داستان:

در همان شب خداوند به جدعون فرمود برو و به اردوی مدیانیان حمله کن و من آنها را به دست تو مغلوب می­کنم. اما اگر می­ترسی که حمله کنی، اول با خادمت به اردوگاه مدیانیان برو و گوش بده آنها چه می­گویند و آنوقت دلیر می­شوی و برای حمله جرآت پیدا می­کنی.

جدعون هم به مرز اردوگاه دشمن رفت. سپاه دشمن مانند دسته بزرگی از ملخ در دشت جمع شده بودند و شتران آنان به فراوانی ریگهای ساحل دریا بود.

وقتی جدعون به اردوگاه رسید دید یکی از مردان خوابی را برای دوستش تعریف می­کند که در خواب یک نان جو دیدم که در میان چادر اردوگاه افتاد و چادر بر زمین افتاد. دوستش گفت: تعبیر این خواب فقط یک چیز است. اینکه جدعون با شمشیر می­آید و خدا همه ما را به دست او خواهد سپرد.

جدعون با شنیدن این حرف سجده کرد. سپس به اردوگاه برگشت و دستور حمله رو صادر کرد و خدا هم بلایی به سر اونها آورد که خودشون به جون هم افتادن و همدیگر رو کشتند.

قصه جالبی بود اما من هدف دیگه­ای از این قصه داشتم. عده زیادی برای جنگ در سپاه جدعون بودن. اما خدا از بین اونها فقط سیصد نفر رو انتخاب کرد. نه کسانیکه می­ترسن، نه کسانیکه مثل سگ آب می­خورن(در واقع معنی انسان بودن خودشون رو نفهمیدن). بلکه تنها کسانی رو که که به شایستگی انسان آب خوردن. امروز هم خیلی­ها ادعای با خدا بودن رو دارن و ادعا می­کنن حاضرن در راه خدا حتی جونشون رو هم بدن. اما شایستگش رو ندارن. اما فقط خدا عده کمی از اونها رو انتخاب می­کنه تا ازشون استفاده کنه. کسانیکه از ته دل با خدا باشن و حاضر باشن هر بهایی رو به خاطر خدا بپردازن. پس بیادید تا سعی کنیم همیشه جزو اون عده­ای باشیم که خدا ازشون استفاده می­کنه.

شاد و سربلند و پیروز باشید و البته نظر رو فراموش نکنید. 

مخلص همگی

نوشته شده توسط سیلاس در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 | موضوع:
قیمت اشتباه

 تا حالا شده در راه رسیدن به هدف از مسیر منحرف بشین؟

یک روز صبح به همراه یکی از دوستان آرژانتینی­ام((منظور دوست من نیستا! منظور دوست نویسنده این خاطره یعنی پائولو کوئیلو است.))در بیابان موجاوه قدم می­زدیم که چیزی را دیدم که در افق می­درخشید. هر چند مقصود ما رفتن به یک دره بود. برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می­تاباند مسیر خود را تغییر دادیم. تقریباً یک ساعت در زیر خورشیدی که مدام گرم­تر  می­شد راه رفتیم و فقط  هنگامی که به آن رسیدیم توانستیم کشف کنیم که چیست.

 یک بطری نوشابه خالی بود.

غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که بیابان بسیار گرم­تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود بازماندیم؟ اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی­رفتیم چطور می­فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

چند روز پیش داشتم یک درس مدیریتی گوش می­کردم و مدام در مورد این تأکید داشت که باید دامنه دید خودمون رو برای  رسیدن به اهداف تنگ­تر کنیم. یک مدیر موفق همیشه باید تمرکزش بر روی هدف اصلی حرکتش باشه و به قول شخصی که می­گفت دامنه دیدش رو تنگ­تر کنه. چون در  غیر اینصورت مثل پائولو کوئیلو  ممکنه گرفتار درخشش کاذب بشه و از هدفش دور بشه. نمی­دونم برای شما چنین چیزی پیش اومده یا نه که تصمیم می­گیرید که کاری رو انجام بدید اما سرگرم چیزی دیگه می­شید و از هدف اصلی باز می­مونید. پس بهتره:

دامنه دید خودمون رو برای رسیدن به اهداف تنگ­تر کنیم یعنی متمرکز بر روی هدف بشید

سر بلند باشید

http://living-with-god.blogfa.com/

سیلاس

نوشته شده توسط سیلاس در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | موضوع:
بدشانسی

دوستان. تا حالا شده بدشانسی آورده باشید و یک کاری کرده باشید که آخرش خوش نباشه و پشیمون شده باشین؟

شاید مطلب امروز به درد کسانی بخوره که تا حالا این احساس بهشون دست داده باشه.

کشاورزی در یک زمین دو دانه کاشت. یکی دانه نیشکر و دیگری دانه درخت ((نیم)) که درخت گرمسیری و بسیار تلخ است. دو دانه در یک زمین واحد، آب یکسان و هوایی یکسان دریافت می­کردند. دو نهال سر برآوردند و شروع به رشد کردند. دانه نیشکر خصوصیات شیرینی را داراست، پس گیاه او چیزی جز شیرینی ندارد. دانه نیم خصوصیات تلخی را داراست میوه آن چیزی جز تلخی ندارد. دانه هرچه باشد میوه­اش آنگونه است. آن کشاورز به کنار درخت نیم می­رود سه بار تعظیم می­کند 108 بار طواف می­کند و بعد شروع می­کند به دعا: ای خدای درخت نیم خواهش می­کنم به این انبه شیرین عطا کن من انبه شیرین می­خواهم.  

مشکل ما و یا آگاهی ما آن است که در حالیکه دانه را می­کاریم بی­اعتنا می­مانیم. همیشه دانه­های درخت نیم را می­کاریم اما وقتی زمان میوه دادن می­رسد یکباره آگاه می­شویم و انبه شیرین می­خواهیم و مشغول گریه و دعا و امید داشتن برای انبه می­شویم و این کارها ثمری ندارد.

الآن از هرکسی بپرسی می­گه: من؟ من اصلاً! من همیشه نیشکر کاشتم.

ما خیلی وقتها توی زندگیمون دست به کارهایی می­زنیم که عاقبت خوشی نداره. بعد که ثمرش رو توی زندگی خودمون می­بینیم، داد و بیداد و گله شکایت از زمین و زمان. بدشانسی و هزار و یک دلیل و بدبینی نسبت به دیگران و ... در حالیکه خودمون دانه اون درخت رو کاشتیم. به قول مولوی که می­فرماید: گندم ز گندم بروید، جو ز جو

پس بهتره یا وقتی چیزی رو می­­کاریم حواسمون رو جمع کنیم و یا اینکه وقتی دراومد بیخودی به زمین و زمان چنگ نزنیم.

موافقید؟ 

نوشته شده توسط سیلاس در دوشنبه دوم شهریور 1388 | موضوع:
مثل ثروتمند نادان

سلام دوستان خوبم. امیدوارم از مطلب این هفته خوشتون بیاد. نظر بدینا یادتون نره.

از میان جمعیت کسی به مسیح گفت: استاد، به برادرم بگو ارث پدری را با من قسمت کند.

عیسی پاسخ داد: ای مرد، چه کسی مرا بین شما داور یا مقسم قرار داده است؟ پس به مردم گفت: بهوش باشید و از هرگونه حرص و آز بپرهیزید، زیرا زندگی انسان به فزونی دارایی­اش نیست. سپس این مثل را بر ایشان آورد:

مردی  ثروتمند از زراعت خویش محصول فراوان حاصل کرد. پس با خود اندیشید، چه کنم، زیرا جایی برای انباشتن محصول خود ندارم؟ سپس گفت: دانستم چه باید کرد! انبارهای خود را خراب می­کنم و انبارهایی بزرگتر می­سازم، و همه گندم و اموال خود را در آنها ذخیره می­کنم. آنگاه به خود خواهم گفت: ای جان من، برای سالیان دراز اموال فراوان  اندوخته­ای. حال آسوده بزی، بخور و بنوش و خوش باش. اما خدا به او گفت: ای نادان! همین امشب جانت را خواهند ستاند. پس آنچه اندوخته­ای از آن که خواهد شد؟ این است فرجام کسی که برای خویشتن ثروت می­اندوزد، اما برای خدا ثروتمند نیست. 

این هم عاقبتش... خیلی­ها توی این دنیا هستن که از صبح تا شب کار  می­کنن و پول جمع می­کنن. ولی نه به فقرا کمک می­کنن و نه مقدار از اون رو در راه خدا خرج می­کنن. حی پس انداز و پس انداز. هر روز به فکر این که روی  این حساب جدید چقدر سود اومده و اون بانک جدید یک درصد بیشتر سود می­ده و مدام در  فکر جمع آوری پول و ثروت هستن. اما خودشون هم دلیلش رو نمی­دونن.  غافل از اینکه این همه تا به امروز پول و غذا و خانه و پوشاک رو چه کسی به ما هدیه داده. حتی  حاضر نمی­شیم قسمتی از اون رو به عنوان تشکر بهش برگردونیم. او به مال من و تو احتیاج نداره. اما می­تونه وقتی قدر دانی ما رو ببینه، زندگی و مال و ثروت ما رو برکت بده.

حرفهام رو با یک بیت از مولوی تموم می­کنم.

چیست دنیا از خدا قافل شدن            نی قماش  و نقره و فرزند و زن

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 | موضوع:
عروسی
سلام دوستان عزیزم ببخشید نبودم.

اگه خاطرتون باشه این اواخر صحبت از این بود که دارم ازدواج می­کنم و از شما درخواست کرده بودم که برای حل شدن مشکلم برام دعا کنید. خوب بهترین فرصت همین الآنه تا به تمامی دوستانی که در این مدت من رو فراموش نکرده بودن و برام دعا کردن تشکر کنم. من هم بالاخره موفق شدم که داماد بشم. این مدتی هم که نبودم دنبال کارهای اجاره کردن خونه و خرید وسایل و جابه­جا شدن و بعد هم که مراسم عروسی و آخر همه ماه عسل بودم. 

 

دعا می­کنم که همه جوونهایی که دوست دارن ازدواج کنن، هرچه زودتر به فیض خداوند سر و سامون بگیرن و برن سر خونه زندگیهاشون. همچنین کسانیکه شرایط ازدواج براشون فراهم نیست خداوند گره تمام مشکلاتشون رو باز کنه و مثل یک پدر برای عروسی فرزندانش همه چیز رو فراهم کنه. هر کسی با دعای من موافقه یه ((آمین)) بگه.

دوستون دارم

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه هفدهم مرداد 1388 | موضوع:
راز بزرگ موفقیت

امروز می­خوام براتون از یه راز بزرگ بنویسم. رازی که خیلی از مردم به دنبال اون هستن و حاضرن به خاطرش خیلی کارها بکنن. اما بدست آوردن موفقیت کار هر کسی نیست.

 

یک شب کرایسلر، یکی از موسیقیدانان بزرگ، پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی، مخاطب یکی از حضار شد:

-          آقای کرایسلر! حاضرم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویلن بزنم.

کرایسلر پاسخ داد:

-          من هم همینکار را کردم.

خیلی وقتها ما به دیگران نگاه می­کنیم و موفقیت اونها رو تماشا می­کنیم و پیش خودمون فکر می­کنیم که ما هم می­تونیم به راحتی جای یکی از اونها باشیم. در صورتی که اون افراد موفق از خیلی از لذتهاشون گذشتن تا به هدف بزرگتری برسن. اونها شاید بیش از نیمی از عمرشون را به پای هدفشون دادن و خسته نشدن.

به قول حافظ عزیز که فرمود: دست از طلب ندارم تا کام من برآید.

یعنی اینکه اونقدر از خدا می­خوایم و تلاش می­کنیم، تا به موفقیت دست پیدا کنیم.

یا دنیس ویتلی می­گه: پشتکار و اراده رمز پنج ستاره شدن است.

پس دوستان فکر نکنیم که کسی بدون زحمت می­تونه آدم موفقی باشه. از وقت خودتون بهترین استفاده رو بکنید تا موفق باشید.

در پایان هم یک سخن از یکیاز بزرگترین بسکتبالیستهای دنیا می­نویسم که توجه شما را بهش جلب می­کنم: 

نمی­توانم بپذیرم که سعی نکنم. من در ذهنم می­دانستم که می­خواهم چه باشم و چه نوع بازیکنی بشوم. من دقیقاً می­دانستم کجا می­خواهم بروم و روی آن مقطه متمرکز شدم تا رسیدم. (مایکل جردن).

موفق و پیروز باشید.

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه هفدهم مرداد 1388 | موضوع:
اعتماد کن!!

تا حالا شده توی زندگیتون توی یک شرایط بسیار سخت قراربگیرید؟

توی اون لحظه چیکار کردین؟

امروز می­خوام براتون از یک ایرانی که اسمش رو نه تنها ایرانی­ها، بلکه بسیاری از مردم دنیا می­شناسن و مایه افتخار ماست یک داستان براتون بنویسم.

حتماً تا حالا اسم دانیال نبی رو شنیدید.

روزی از روزها:

داریوش پادشاه تصمیم گرفت که یکصدو بیست استاندار در سراسر امپراتوری خود منصوب نماید. سه وزیر هم به سرپرستی آنها منصوب کرد که تمام فرمانداران حسابهای خود را به ایشان پس بدهند تا هیچ ضرری به پادشاه نرسد که یکی از آنها دانیال بود.

دانیال از وزرا و فرمانداران دیگر بالاتر شده بود. زیرا دارای هوش و ذکاوت بیشتری بود. پادشاه در نظر داشت تا دانیال را مسؤل تمام امپراتوری خود بگرداند.

اما وزیران و فرمانداران دنبال بهانه­ای می­گشتند تا در اداره امر مملکتی از دانیال شکایت کنند. ولی نتوانستند. چون دانیال کاملاً امین و درستکار بود و هرگز خطایی از او سر نمی­زد. پس به یکدیگر گفتند ما نمی­توانیم هیچ علتی و بهانه­ای بر ضد او پیدا کنیم مگر اینکه درباره قوانین مذهبی و خدای او بهانه­ای از او بدست بیاوریم.

پس پیش پادشاه رفته و پس از تمجید و تکریم از پادشاه خواستند تا فرمانی صادر کند. فرمان اینگونه بود که تا مدت سی روز هر کس از خدا یا انسانی جز داریوش پادشاه حاجتی درخواست بنماید در چاه شیران افکنده شود.

در آن زمان اگر پادشاه حکمی را با امضای خود مهر می­کرد طبق قوانین مادها و پارسیان این حکم باطل شدنی نبود.

وقتی دانیال متوجه شد که این فرمان صادر شده به خانه خود رفت و در بالاخانه خود پنجره­ای را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و مانند گذشته، روزی سه مرتبه زانو زده و خدای خود را عبادت و پرستش می­نمود.

 وقتی دشمنان او را دیدن همگی به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پادشاه آیا شما فرمان ندادید که هر کس تا سی روز به غیر از تو از خدا یا انسانی حاجتی بخواهد در چاه شیران انداخته شود؟

پادشاه پاسخ داد: بلی درست است و این فرمان طبق  قانون مادها و پارسیان تغییر نمی­پذیرد.

سپس آنها از دانیال به پادشاه شکایت نموده او را معرفی کردند که اینگونه روزی سه بار از خدای خود مسئلت می­کند.

پادشاه با شنیدن اسم دانیال از نقشه آنها با خبر شد و پریشان گشت و برای رهایی دانیال فکر می­کرد. بعد دشمان دانیال دوباره به پادشاه گفتند: می­دانید که این فرمان غیر قابل تغییر است.

بنابراین پادشاه دستور داد دانیال را گرفته و در چاه شیران انداختند.

پادشاه به دانیال گفت: ای دانیال!!! امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش می­کنی تو را نجات دهد.

سپس سنگی آورده بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با مهر خود و مهر وزرای خود مهر  کرد تا فرمان درباره دانیال تغییر نکند.

پادشاه به کاخ خود برگشت و تا صبح روزه گرفت و اجازه نداد که وسایل عیش و عشرت برای او بیارند و تا صبح نتوانست بخوابد.

صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت. وقتی به سر چاه رسید، با صدای گرفته­ای دانیال را صدا زد و گفت:

ای دانیال!!!

بنده خدای زنده!!!

آیا خدایی که پیوسته او را پرستش می­کنی توانسته است تو را نجات بدهد؟

دانیال جواب داد: پادشاه پاینده باد! خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیران را بسته تا به من صدمه­ای نرسانند. زیرا که من در پیشگاه او گناهی نکرده­ام و در حضور تو خطایی مرتکب نشده­ام.

پادشاه بسیار خوشحال شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون بیاورند. دانیال را از چاه بیرون کشیدند و دیدند که به او صدمه­ای نرسیده است زیرا که بر خدا توکل کرده بود.

شجاعت، اعتماد و توکل دانیال به خدا باعث شد تا از این آزمایش سربلند بیرون بیاد. در سخت­ترین شرایط. دانیال در یک قدمی مرگ، در کنار شیرهای گرسنه، اعتماد به خداوند را فراموش نکرد. دانیال نه زیر هدفش زد و نه اعتقادش رو زیر پا گذاشت و خداوند او را بلند کرد. دوستان عزیزم، ما هم باید در سخت­ترین شرایط زندگیمون یاد خدا و توکل بر او رو فراموش نکنیم. چون کلام خداوند می­گه: متوکلین به او هرگز خجل نخواهند شد.

موفق و پیروز باشید و در حضور خدا مثل دانیال سربلند.

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | موضوع:
ماهی­گیر
 یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی­گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی­گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی­گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی­گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده­ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می­کنی؟

ماهی­گیر: تا دیر وقت می­خوابم. یه کم ماهی­گیری می­کنم. با بچه­ها بازی می­کنم بعد می­رم توی دهکده و با دوستان شروع می­کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می­تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی­گیری کنی.

اون وقت می­تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می­کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی­گیری داری.

ماهی­گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی­ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری­ها می­دی و برای خودت کار و بار درست می­کنی، بعدش کارخونه راه می­اندازی و به تولیداتش نظارت می­کنی و ... این دهکده کوچک رو هم ترک می­کنی و می­روی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی­گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال.

ماهی­گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد می­ری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می­فروشی، این کار میلیون­ها دلار برات فایده داره.

ماهی­گیر: میلیون­ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می­شی، می­ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می­تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری­کنی، با بچه­هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی . 

واقعآً؟

چه پیشنهاد جالبی. آدم تمام عمرش خودشو توی دردسر بندازه در صورتیکه می­تونه از زندگیش لذت ببره. البته نمی­گم که آدم نباید حرکت کنه. اما این رو می­دونم که آدم باید قانع باشه. اگر امروز می­تونی از زندگیت با امکانات کم لذت ببری، لذت ببر. پیشرفت خوبه اما نه به اندازه­ای که آدم تمام انرژی جوانی و روزهای شیرین با خانواده بودن رو از دست بدیم. من خیلی­ها رو از نزدیک دیدم که دچار این مشکل شدن. به خاطر کسب درآمد بیشتر کشور عزیزمون رو ترک کردن و سالهای جوونی رو به دور از خانواده در غربت کار کردن. وقتی برگشتن سالهای شیرینی فرزندشون رو ندیدن. فرزندانشون با اونها غریبه بودن. یا کسی رو که سالها پول جمع می­کرد و فقط به کار و درآمد فکر می­کرد و تمام دوستان و اقوامش رو از دست داد یعنی به خاطر پول. اما حالا که پول داره نه خانواده براش موندن نه دوست. نه لذتی در زندگی.

بهتره یکم قانع باشیم و از آنچه که داریم لذت ببریم. به پیشرفت فکر کنیم اما نه اونقدر که دیگه ...

موفق و پیروز باشید

دوستتون دارم

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه شانزدهم خرداد 1388 | موضوع:
گروه 99

سلام دوستان عزیزم. دلم براتون یه ذره شده بود. خیلی وقته که می­خواستم براتون بنویسم. ممنون از اینکه خیلی برام پیغام گذاشته بودید و به فکرم بودید. محبت شما عزیزانم رو فراموش نمی­کنم. امیدوارم از مطلب امروز خوشتون بیاد. شما توی این گروه عضو هستید؟ منظورم گروه ۹۹ بود!

امیدوارم که عضو این گروه نباشید. یا اگه هستید هر چه زودتر از این گروه خارج بشید.

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي­کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود. اما خود نيز علت را نمي­دانست. روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي­زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي­کرد، صداي ترانه اي را شنيد.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي­شد. پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: 'چرا اينقدر شاد هستي؟'

آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش­مي­کنم تا همسر و بچه­ام را شاد کنم. ما خانه­اي حصيري تهيه کرده­ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…'

پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد.

نخست وزير به پادشاه گفت : 'قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!! اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.'

پادشاه با تعجب پرسيد: 'گروه 99 چيست؟؟؟'

نخست وزير جواب داد: 'اگر مي­خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد اين  کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!'

پادشاه بر اساس حرف­هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در کيسه را ديد.

با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه­هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سکه­هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد. ولي واقعاً 99 سکه بود. او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست. فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق­ها و حتي حياط را زير و رو کرد. اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد. آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند. تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند. آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند. او فقط تا حد توان کار مي­کرد.

پادشاه نمي­دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: 'قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد.

اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما راضي نيستند.

 داستان ساده­ای بود نه؟ ولی واقعاً ما آدمها چرا عضو گروه 99 می­شیم؟ همین چند روز پیش با خانمی برخورد کردم که از یک بچه نگهداری می­کنه. به من گفت که این بچه از صبح پیش من می­مونه و مادر و پدرش کار می­کنن و آخر شب ساعت 10-12 دنبال بچه می­آن. می­دونم که دوران سختی هست و باید خیلی کار کرد. اما متأسفانه با کمی تحقیق متوجه شدیم که این خانواده از طمع پول و جمع کردن ثروت زیاد به این رویه ادامه می­دن. واقعاً گناه اون بچه که به دنیا اومده چیه؟ چقدر گه قراره توی این دنیا زندگی کنیم که انقدر وقتمون رو صرف مال اندوزی و جمع کردن ثروت کنیم؟ به نظر شما پول می­تونه انقدر ارزش داشته باشه که آدم عمرش رو از دست بده؟ چرا باید انقدر به زور اضافی بزنیم؟

مسیح فرمود: بنابراين‌ به‌ شما مي‌گويم‌، از بهر جان‌ خود انديشه‌ مكنيد كه‌ چه‌ خوريد يا چه‌ آشاميد و نه‌ براي‌ بدن‌ خود كه‌ چه‌ بپوشيد. آيا جان‌، از خوراك‌ و بدن‌ از پوشاك‌ بهتر نيست‌؟ مرغان‌ هوا را نظر كنيد كه‌ نه‌ مي‌كارند و نه‌ مي‌دروند و نه‌ در انبارها ذخيره‌ مي‌كنند و پدر آسماني‌ شما آنها را مي‌پروراند. آيا شما از آنها بمراتب‌ بهتر نيستيد؟ و كيست‌ از شما كه‌ به‌ تفكّر بتواند ذراعي‌ بر قامت‌ خود افزايد؟ و براي‌ لباس‌ چرامي‌انديشيد؟ در سوسنهاي‌ چمن‌ تأمّل‌ كنيد، چگونه‌ نموّ مي‌كنند! نه‌ محنت‌ مي‌كشند و نه‌ مي‌ريسند! ليكن‌ به‌ شما مي‌گويم‌ سليمان‌ هم‌ با همه‌ جلال‌ خود چون‌ يكي‌ از آنها آراسته‌ نشد. پس‌ اگر خدا علف‌ صحرا را كه‌ امروز هست‌ و فردا در تنور افكنده‌ مي‌شود چنين‌ بپوشاند، اي‌ كم‌ايمانان‌ آيا نه‌ شما را از طريق‌ اُولي‌'؟ پس‌ انديشه‌ مكنيد و مگوييد چه‌ بخوريم‌ يا چه‌ بنوشيم‌ يا چه‌ بپوشيم‌. زيرا كه‌ در طلب‌ جميع‌ اين‌ چيزها امّت‌ها مي‌باشند. امّا پدر آسماني‌ شما مي‌داند كه‌ بدين‌ همه‌ چيز احتياج‌ داريد. ليكن‌ اوّل‌ ملكوت‌ خدا و عدالت‌ او را بطلبيد كه‌ اين‌ همه‌ براي‌ شما مزيد خواهد شد. پس‌ در انديشه‌ فردا مباشيد زيرا فردا انديشه‌ خود را خواهد كرد. بدي‌ امروز براي‌ امروز كافي‌ است.

نظر شما چیه؟

شاد و سربلند، در آرامش زندگی کنید.

نوشته شده توسط سیلاس در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 | موضوع:
دعا

 

سلام دوستان عزیزم.

امیدوارم که حال همگش شما خوب باشه و هر جا که هستید دست زورآور خدا همواره یاور شما در زندگی باشه.

راستش خواستم بعد از این چند وقت یه درخواستی از دوستان خوبم بکنم.

خدمت شما عرض کنم که خواستم برای من یکم دعا کنید.

اول به خاطر اینکه یک مشکلی سر راه ازدواجم قرار گرفته که اگه حل بشه به امید خدا تا اول تابستون

ازدواج می­کنم یا به قولی دوماد می­شم.

البته شیرینیشو واسه همتون می­فرستم.

اما مسئله دوم اینکه یک مشکلی سر راهم قرار گرفته که ممکنه دیگه نتونم برای شما مطلب بفرستم.

اما دلم می­خواست که تا آخر عمرم در خدمت عزیزانم باشم.

خواستم یکدل دعا کنید و از خدا بخواین تا این مشکل رفع بشه.

من هم همیشه شما رو یاد می­کنم.

شاد و سربلند و پیروز باشید.

 

نوشته شده توسط سیلاس در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 | موضوع:
درباره وبلاگ
دوست دارم آنچه می آموزم دیگران نیز بدانند
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندها
ميعادگاه همه ايرانيان
سايت تفريحي ميعادگاه
رویاهایت را به باد مسپار
یک قلب شکسته
دو دلباخته
اینجا دنیای خیال است و آرزو
پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
امکانات
تعداد بازديدها: